ساقیا بده جامی
حضور تو همیشه سبز و زیباست...دلم بی تو در این دنیا چه تنهاست
مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش ! پدر عزیزم: تو را سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه به دنبالت می گردم تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم ۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان ۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان ۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان ۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان ۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان جمع بدهي شما به من 3000 تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : ۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ ۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ ۳ بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ ۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است. وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است زحمت بسيار بردم. خستگي بي حد کشيدم اول از زلفش گرفتم . تا بسازم خرمني گل در پريشاني چو ماهي. واژگون از سر کشيدم مي کشيدم ابروانش تا سحر بر صفحه ي دل واي از آن ابرو کشيدن. من چنان خنجر کشيدم مي کشيدم چشم شهلاي خمار آلود او را در صف مژگان او بر دشمنش لشگر کشيدم در خيال لب کشيدن نقطه اي افتاد بالا پاک کردم با زبان از اولش بهتر کشيدم مي کشيدم ساق و سينه. قامت دلجوي او را راستي! قامت قيامت بود و من محشر کشيدم در سخاوت حاتم طايي گداي آستانش در شجاعت رستم اندر درگهش نوکر کشيدم عقل را بنهادمي زير سرش بهر متکا عشق را از بهر او همخواب و همبستر کشيدم مي کشيدم صبح شد ديدم که اي وا حسرتا در خيال خويش ديشب عکس مولايم علي حيدر کشيدم پدر عزیزم: یک قطره عشق به تو کنج دلم را گرفته. قطره ی چشمم حسرت وسعت دریایی تو را دارد پدر همه ی عشقم را توی یک قطره می ریزم و از روی گونه هایم راهی لبانم میکنم تا روی گونه های تو که از پشت قاب شیشه ای لبخند میزنی قرار گیرد دوستت دارم پدر آسمانی من با تکه هاي کاغذ کادوهاي مختلف که توي خيابون پيدا کرده ? جعبه ي مربعي شکلي را کادو کرده بود. اون جعبه رو روي ميز شکسته ي جلوي پدرش گذاشت. پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت: مم...مم...ممنونم عزيزم. پدر با ذوق و شوق بسيار کاغذها را کنار زد و در جعبه را باز کرد اما ناگهان مات و مبهوت ماند. چون درون جعبه چيزي نبود. بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد: هنوز ياد نگرفتي وقتي به کسي هديه اي مي دي يه چيزي بايد تو جعبه بذاري؟؟؟!! دخترک در حالي که اشک از چشمانش سرازير شده بود با بغض شکسته? آهسته جواب داد: ا...ا...اما اون جعبه که خالي نبود بابا. اون جعبه پر بود از بوسه هاي من و تقدیم به همه ی خوبان و عزیزانم يک شبي مجنون نمازش راشکست دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای بد از همدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشی مون آره.. دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ از جمله ی دوستت دارم دروغ های خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون خیلی سخته هیچ وقت باورم نمی شد برسه یه روزی که مهر خداحافظی روی این وبلاگ بخوره خودم بی نهایت از خداحافظی دلم میگرفت و نا خود آگاه اشکم سرازیر میشد درست مثل الان. سری به وبلاگ یه دوست تازه وارد زدم فقط یه جمله نوشته بود: من خودم رو گم کرده ام...... خیلی این جمله بهم نزدیک بود. یه احساس قریب و آشنا برای یه مشکلی که برام پیش اومده محتاج به دعای همگی هستم. اگر که اون چیزی رو که گم کردم پیداش کنم حتما دوباره شروع می کنم. از همه ی دوستان عزیزم سپاسگزارم دعام کنید دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی باغ می آورد و دست های سپیدش را به آب می بخشد دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم می سوزد و مهربانی نثارش می کند کسی که با من نیست کسی......... دگر کافیست عقده ی دل می گشاید.. گریه ی بی اختیارم خدانگهدار مرد پرسيد:« براي چه مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟ روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم 

چيست آن درد ؟ درد زاييدن
مرگ را پيش چشم خود ديدن
درد نه ماه بارداري بس
درد زادن نصيب شوهر ما
درد زادن نصيب شوهر شد
وقت زايش قرين آسايش
نه به شوهر حواله اي مي كرد
داشت فرياد و ناله ، خوف و خطر
جگر سنگ را كباب كند:
اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم
مُردم از درد ، اي خدا مُردم
چه گُهی بود اينكه من خوردم
آب عمرم به خاك ريخت ، خدا
آخ نافم خدا ... عجب درديست
درد زادن چه درد نامردي است..»
مابقي را دگر قياس بگير
جاده هموار و پاي ما لنگان
ماده و نر چنان و حال عيان
نه خدايا.. گذشت از اين پيوند
مرد به دنبال كسب و كارو
زن پي خوش خوشك گذراني
مرد دنبال كاسه و كوزه و
سفته هاي هزار و يك روزه...
زن از آنجا كه شأن اشراف است
هم در اسلاف و هم در اخلاف است..
سر و گوشي نهفته مي جنباند
رهگذاري به باغ خود مي خواند
خلاصه اينكه بعد مدتي وضع و حال زن گواهي آمدن نوزادي داد :...
خوش خوشك روزگار نو آمد
موسم حاصل و درو آمد
موضع نيش مار كرده ورم
چشم بد دور ، طبل گشته شكم
خواجه سرخوش در انتظار پسر
مردك از بهر درد حاضر شد..
شد سوي تخت خود به بيم و اميد
قصه كوته ، بر آن دراز كشيد
همچنان منتظر كه درد آيد
پس و پيشش در استراحت بود
ساعتي گذشت بدين نَمَط سپري
در چنين حال زار بي معني
مرد در انتظار و اخم آلود
وان طرف، زن به حال زادن بود
عاقبت لاي پرده را وا كرد
رو به اطرافيان ماما كرد:
-« حال خانم چطوره؟» -«اي... بد نيست»
گروی آخ نافم ِ پدرش
آخ نافم خدا خداي تو كو؟
واي از اين زادن دگرگونه
بچه گك آمده است وارونه
اي خدا نافمي بگو، شايد
پسرك باقي اش برون آيد
-«پسر است؟» -« اوه ! مثل زهره و ماه»
-«پس چرا ؟ لا..، اله الا..الله !»
شد به گردون صداي هسايه
چه گَهی بود اينكه من خوردم
مردم از درد ، اي خدا مردم
آخ نافم خدا خدا ...» -«پسره
قيل و قالي فتاد بين زنان
همه بر پشت دست ، دست زنان
دسته جمعي ، همه زن و دختر
مهربان رهبر و پيمبر ما
ما درين شش صباح ، سنجيديم
محنت شوهران خود ديديم
دل ما بر عذاب ايشان سوخت
دست و پايي بكن كه در هر حال
حق به ما منتي گذارد باز ...
صورتحساب:
در خيال خويش ديشب عکس آن دلبر کشيدم 
دخترک با چشماني خندان و لباس پوسيده رو بروي پدر زحمتکش ولي ناتوان و عليل خود ايستاده بود و طنين اين جمله را در گوش او مي نواخت .....روزت مبارک



بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد برلب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا رب ات
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

![]()

شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که : راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.
جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم

جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم؟ هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوالي نخواهد کرد
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او رابراي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
| Design By : Night Skin |






