سال نو مبارک
فرا رسیدن نوروز باستانی
یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم
بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.
.jpg)
حضور تو همیشه سبز و زیباست...دلم بی تو در این دنیا چه تنهاست
فرا رسیدن نوروز باستانی
یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم
بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.
.jpg)
مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش !

پدر عزیزم:
تو را سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه به دنبالت می گردم
تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم

۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان
۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
۳ بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ
۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است
در خيال خويش ديشب عکس آن دلبر کشيدم
زحمت بسيار بردم. خستگي بي حد کشيدم
اول از زلفش گرفتم . تا بسازم خرمني گل
در پريشاني چو ماهي. واژگون از سر کشيدم
مي کشيدم ابروانش تا سحر بر صفحه ي دل
واي از آن ابرو کشيدن. من چنان خنجر کشيدم
مي کشيدم چشم شهلاي خمار آلود او را
در صف مژگان او بر دشمنش لشگر کشيدم
در خيال لب کشيدن نقطه اي افتاد بالا
پاک کردم با زبان از اولش بهتر کشيدم
مي کشيدم ساق و سينه. قامت دلجوي او را
راستي! قامت قيامت بود و من محشر کشيدم
در سخاوت حاتم طايي گداي آستانش
در شجاعت رستم اندر درگهش نوکر کشيدم
عقل را بنهادمي زير سرش بهر متکا
عشق را از بهر او همخواب و همبستر کشيدم
مي کشيدم صبح شد ديدم که اي وا حسرتا
در خيال خويش ديشب عکس مولايم علي حيدر کشيدم

پدر عزیزم:
یک قطره عشق به تو کنج دلم را گرفته.
قطره ی چشمم حسرت وسعت دریایی تو را دارد پدر
همه ی عشقم را توی یک قطره می ریزم و از روی گونه هایم راهی لبانم میکنم
تا روی گونه های تو که از پشت قاب شیشه ای لبخند میزنی قرار گیرد
دوستت دارم پدر آسمانی من
دخترک با چشماني خندان و لباس پوسيده رو بروي پدر زحمتکش ولي ناتوان و عليل خود ايستاده بود و طنين اين جمله را در گوش او مي نواخت .....روزت مبارک
با تکه هاي کاغذ کادوهاي مختلف که توي خيابون پيدا کرده ? جعبه ي مربعي شکلي را کادو کرده بود. اون جعبه رو روي ميز شکسته ي جلوي پدرش گذاشت. پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت: مم...مم...ممنونم عزيزم. پدر با ذوق و شوق بسيار کاغذها را کنار زد و در جعبه را باز کرد اما ناگهان مات و مبهوت ماند.
چون درون جعبه چيزي نبود. بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد: هنوز ياد نگرفتي وقتي به کسي هديه اي مي دي يه چيزي بايد تو جعبه بذاري؟؟؟!!
دخترک در حالي که اشک از چشمانش سرازير شده بود با بغض شکسته? آهسته جواب داد: ا...ا...اما اون جعبه که خالي نبود بابا. اون جعبه پر بود از بوسه هاي من

و تقدیم به همه ی خوبان و عزیزانم



يک شبي مجنون نمازش راشکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد برلب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا رب ات
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم


دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکای بد
از همدلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشی مون
آره.. دلم خیلی پره
از غمای رنگ و وارنگ
از جمله ی دوستت دارم
دروغ های خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون
خیلی سخته
هیچ وقت باورم نمی شد برسه یه روزی که مهر خداحافظی روی این وبلاگ بخوره
خودم بی نهایت از خداحافظی دلم میگرفت و نا خود آگاه اشکم سرازیر میشد
درست مثل الان.
سری به وبلاگ یه دوست تازه وارد زدم فقط یه جمله نوشته بود: من خودم رو گم کرده ام......
خیلی این جمله بهم نزدیک بود. یه احساس قریب و آشنا
برای یه مشکلی که برام پیش اومده محتاج به دعای همگی هستم. اگر که اون چیزی رو که گم کردم پیداش کنم حتما دوباره شروع می کنم.
از همه ی دوستان عزیزم سپاسگزارم
دعام کنید ![]()
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی باغ می آورد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشد
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوزد
و مهربانی نثارش می کند
کسی که با من نیست
کسی.........
دگر کافیست

عقده ی دل می گشاید.. گریه ی بی اختیارم
خدانگهدار

مرد پرسيد:« براي چه مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟
جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم؟ هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوالي نخواهد کرد