دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکای بد
از همدلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشی مون
آره.. دلم خیلی پره
از غمای رنگ و وارنگ
از جمله ی دوستت دارم
دروغ های خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون
خیلی سخته
هیچ وقت باورم نمی شد برسه یه روزی که مهر خداحافظی روی این وبلاگ بخوره
خودم بی نهایت از خداحافظی دلم میگرفت و نا خود آگاه اشکم سرازیر میشد
درست مثل الان.
سری به وبلاگ یه دوست تازه وارد زدم فقط یه جمله نوشته بود: من خودم رو گم کرده ام......
خیلی این جمله بهم نزدیک بود. یه احساس قریب و آشنا
برای یه مشکلی که برام پیش اومده محتاج به دعای همگی هستم. اگر که اون چیزی رو که گم کردم پیداش کنم حتما دوباره شروع می کنم.
از همه ی دوستان عزیزم سپاسگزارم
دعام کنید ![]()
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی باغ می آورد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشد
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوزد
و مهربانی نثارش می کند
کسی که با من نیست
کسی.........
دگر کافیست

عقده ی دل می گشاید.. گریه ی بی اختیارم
خدانگهدار
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:58  توسط هما
|
شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که : راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.
جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم

مرد پرسيد:« براي چه مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟
جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم؟ هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوالي نخواهد کرد
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:15  توسط هما
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او رابراي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:45  توسط هما
|
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را
![]()
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1  توسط هما
|
.jpg)
عید آمد و عید آمد٬ نوروز پدید آمد
عیدانه فراوان شد٬ تا باد چنین بادا

.jpg)
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:52  توسط هما
|
چه ساده رفتی از کنارم
و چه ساده می آیی به یادم
یکجا خواندم که نوشته بود : هر وقت دلت گرفت برای خدا نامه بنویس..... چه می دانند پدر. من اگر بخواهم برای خدا نامه ای بنویسم که همش پر از گلایه می شود. گلایه از نبودن تو
پس برای خودت می نویسم.

اینقدر گریستم..... اما چه سود؟؟ تمام اشک هایم در دریای مهربانیت قطره ای بیش نیست
دلتنگم.... اینبار بیشتر از همیشه..... صبر نکردم . وقتی به یادت افتادم نوشتم. برای صداقت ها و مهربانی هایی که تو در باغ دلم کاشتی و برای دستان زلالت که آبیاریشان می کرد.
دلتنگم برای تو که دلت برای دل معصوم و کودکانه ام می سوخت و تمام مهربانیت را سبد سبد نثارم می کردی برای تو که اکنون نیستی در کنارم . برای تو که نفهمیدم از بین این همه جمعیت چطور دستان مهربانت را پیدا کردم دستانی که گرمایش مرا زندگی می بخشید.
به یاد دارم که دوست داشتن من برایت زیباترین و بهترین عادت شده بود... چطور دلت آمد در اوج این همه خوشبختی و لذت رهایم کنی؟؟
آهنگی را که با تمام دلتنگی هایم گوش میکنم گذاشتم تا شاید حضورت را که در انبوه خاطرات گم شده را مرهمی نهم. پدر !! دوست داشتنت برای من یک عادت مانده است و می ماند تا زنده ام.
و اما امشب هما
زیباترین حضورها را خواهد ساخت
با عاشقانه ترین رنگ ها خیالت را ترسیم خواهد کرد.
با سه تارش که تنها مونس تنهایی اوست نوای بودنت را خواهد نواخت
و با عاشقانه ترین نغمه ها لمس بودنت را تبریک خواهد گفت.
نوشته ام را مرور نمیکنم تا آنی باشد که از دلم برآمد.... دوستت دارم تا ابد
دخترت: هما
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:46  توسط هما
|
الماس کربنی است که تحت فشار به این زیبایی و گرانقیمتی در آمده است
فشار زندگی را تحمل کن تا ارزشمند شوی
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:11  توسط هما
|
Daily we open our inbox & read messages sent by friends, but how many times do we open QURAN & read messages sent by GOD
روزانه ما صندوق پیام هایمان را بازکرده و پیام هایی را که از دوستانمان به ما رسیده میخوانیم.... اما چند بار قرآن را باز میکنیم و پیام هایی را که خدا برایمان فرستاده میخوانیم؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:18  توسط هما
|


لام لحظه٬
بی تشدید است
و لام تولّد٬ مشدد
این یعنی
در یک لحظه می توانی بودن را
دو بار تجربه کنی

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:32  توسط هما
|
چه خدا نزدیک است
لب درگاه عبودیت توست
به کناری بزن این پرده ی حجب
همنوا شو تو با زمزمه ی سبز حیات
به زلالیت چشمان بهاری که گریست
او همین نزدیکی است٬ عطر او در تن باغ٬ نور او در مهتاب
به نم آه و همآوایی دست
تاری پنجره بگرفته٬ نگاهش کردم
باغ آرام و هوایی دلچسب
ذهن نمناک درخت٬ بوی باران می داد
جیرجیرک٬ در باغ٬ آخرین شعر خودش را می خواند
حسن یوسف آرام٬ سوزنی از گل سرخ قرض گرفت٬
پشت پیراهن برگش را دوخت!!!
کفشدوزک به لب غنچه ی سرخ٬ بوسه ای زد و گریخت
ماهی کوچک حوض٬ خواب دریایی خود را می گفت
و همه ماهی ها٬ باله جنبان گفتند:
خواب خوبی است٬ خدا خیر کند....
شیشه ی عطر بهار٬ لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
لب پاشویه نشستم٬ چه زلال است این آب!!
ماه در حوض خودش را می شست
دست در حوض زدم
ماه٬ شرمنده٬ خجل٬ پیچ و تابی به خودش داد و گریخت
نردبان گفت به مهتاب: آسمان را تو بیاور تا بام
بام تا صحن حیاطش با من....
غبطه خوردم به درخت
غبطه خوردم به گل اطلسی کنج حیاط
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:28  توسط هما
|
